آخرین دایناسورها

داستان آخرین دایناسورها: کلمات جدید + فایل ویدئویی و صوتی

مقدمه

داستان آخرین دایناسورها از آن دست قصه‌های جذاب و دوست‌داشتنی کودکان خصوصا پسربچه‌هاست که عظمت و قدرت خارق‌العاده دایناسورها برایشان هیجان‌انگیز است.

اما داستان ما در اینجا پایان جالب و شیرینی دارد، با پارسیان ادیب همراه باشید:

متن فارسی

داستان آخرین دایناسورها

دریک سرزمین گمشده از جنگل‌های استوایی، در بالای تنها کوه منطقه، محاصره‌شده در میان یک دهانه‌ی ساخته‌شده از مواد مذاب آتش‌فشانی،یک گروه از آخرین بازماندگان دایناسورهای بزرگ و وحشی زندگی می‌کردند.

برای هزاران و هزاران سال، آن‌ها از تمامی تغییرات زمین جان سالم بدر بردند. و اکنون با رهبری فراسوتورس بزرگ، آن‌ها داشتند برنامه‌ریزی می‌کردند که از مخفیگاه خود بیرون بیایند و بار دیگر جهان را به تسخیر خود دربیاورند.

فراسوتورس یک دایناسور خفن از نژاد رکس تیرانوسور بود که با خود فکر کرد که زمان زیادی را به‌صورت منزوی از دیگر جهان گذرانده بودند. برای همین، برای چند سال دایناسورها با کمک یکدیگر، دیوارهای دیواره‌ی بزرگ آتش‌فشانی را خراب کردند. وقتی که کارشان تمام شد، تمامی دایناسورها به‌دقت دندان‌ها و پنجه‌های خود را تیز کردند؛ تا بار دیگر در دنیا رعب و وحشت ایجاد کنند.

وقتی که خانه‌ی چندین و چند هزارساله‌ی خود را ترک کردند، همه‌چیز برای آن‌ها تازگی داشت؛ و با آن چیزی که در خانه‌ی خود، به آن عادت داشتند بسیار تفاوت داشت.

اما برای روزها، دایناسورها به‌طور مصمم به راه خود ادامه دادند.

درنهایت از بالای تعدادی کوه، شهر کوچکی دیدند. خانه‌ها و مردم شهر مثل نقاطی ریز دیده می‌شدند. دایناسورها که هیچ‌گاه انسانی ندیده بودند، از کوهپایه به سمت پایین پریدند، درحالیکه آماده بودند هر چیزی که سر راهشان قرار می‌گرفت را ویران کنند.

اما، همان‌طور که به آن شهر کوچک نزدیک‌تر می‌شدند، خانه‌ها بزرگ و بزرگ‌تر می‌شدند … و وقتی‌که درنهایت دایناسورها به آن شهر رسیدند، مشخص شد که خانه‌ها از خود دایناسورها خیلی بزرگ‌تر بودند! پسربچه‌ای که داشت ازآنجا می‌گذشت گفت: “پدر! پدر! من چند تا دایناسور کوچک پیدا کردم! آیا میتوانم آن‌ها را نگه‌دارم؟”

زندگی نیز این‌چنین است. فراسوتورس وحشتناک و دوستانش به حیوانات خانگی بچه‌های روستا تبدیل‌شدند. وقتی دیدند که سیر تکاملی میلیون‌ها سال، چگونه گونه‌ی جانوریشان را به دایناسورهای ریزه‌ میزه تبدیل کرده است؛ یاد گرفتند که هیچ‌چیز تا پایان باقی نمی‌ماند، و شما همیشه بایستی برای وفق دادن خود (با شرایط جدید) آماده باشی.

آنها هم با تبدیل‌شدن به حیوانات خانگی عالی و شاد با شرایط جدید وفق پیدا کردند.

آخرین دایناسورها
مرتبط مطالعه کنید: جوجه اردک زشت 

فایل ویدئویی قصه آخرین دایناسورها را با زبان اصلی مشاهده کنید:

متن انگلیسی

The Last Dinosaurs

In a lost land of tropical forests, on top of the only mountain in the region, trapped inside an old volcanic crater system, lived the last ever group of large, ferocious dinosaurs.

For thousands and thousands of years they had survived all the changes on Earth, and now, led by the great Ferocitaurus, they were planning to come out of hiding and to dominate the world once more.

Ferocitaurus was an awesome Tyrannosaurus Rex who had decided they had spent too much time isolated from the rest of the world. So, over a few years, the dinosaurs worked together, demolishing the walls of the great crater. When the work was done, all the dinosaurs carefully sharpened their claws and teeth, in readiness to terrorise the world once again.

On leaving their home of thousands of years, everything was new to them, very different from what they had been used to inside the crater.

آخرین دایناسورها

However, for days, the dinosaurs continued on, resolute .

Finally, from the top of some mountains, they saw a small town. Its houses and townsfolk seemed like tiny dots. Never having seen human beings before, the dinosaurs leapt down the mountainside , ready to destroy anything that stood in their way…

However, as they approached that little town, the houses were getting bigger and bigger… and when the dinosaurs finally arrived, it turned out that the houses were much bigger than the dinosaurs themselves. A boy who was passing by said: “Daddy! Daddy! I’ve found some tiny dinosaurs! Can I keep them?”

And such is life. The terrifying Ferocitaurus and his friends ended up as pets for the village children. Seeing how millions of years of evolution had turned their species into midget dinosaurs, they learned that nothing lasted forever, and that you must always be ready to adapt .

And adapt those dinosaurs did, Making for truly excellent and fun pets.

فایل صوتی داستان آخرین دایناسورها

مرتبط مطالعه کنید: داستان اسحاق نیوتن

آخرین دایناسورها

vocabulary

کلمات جدید قصه آخرین دایناسورها

tropical گرمسیری
crater دهانه اتش فشان
ferocious وحشی
dominate تسلط داشتن
awesome عالی
demolishing تخریب
sharpened تیز
claws پنجه
readiness آمادگی
terrorist تروریستی
resolute مصمم
townsfolk مردم شهر
leap پرش
mountainside کوهستان
terrifying وحشتناک
evolution سیر تکاملی
adapt سازگار شدن

جوجه اردک زشت + کلمات جدید، فایل ویدئویی و صوتی

مقدمه

جوجه اردک زشت اثر بسیار معروف و دوست‌داشتنی هانس کریستین آندرسن را بارها خوانده و یا کارتون آن را تماشا کرده‌ایم، داستانی بی‌نظیر است که در لابلای قصه گیرا و زیبایش درس‌های بسیاری نهفته است، که مهمترین آن جلوگیری قضاوت و پیش داوری در مورد دیگران است.

با پارسیان ادیب همراه باشید تا این قصه را به زبان انگلیسی هم بخوانید و بشنوید:

جوجه اردک زشت

متن فارسی

قصه جوجه اردک زشت

اردکِ مادر در مزرعه‌ای زندگی می‌کرد. در لانه‌اش پنج تخم کوچک و یک تخم بزرگ داشت. روزی، پنج تخم کوچک شروع به ترک خوردن کردند. ترق، ترق، ترق! پنج جوجه اردک کوچولوی زرد و زیبا از آن‌ها بیرون آمدند.

بعد تخم بزرگ شروع به ترک خوردن کرد. تلق، تلق، تلق! جوجه اردک بزرگ زشتی از آن بیرون آمد. اردکِ مادر با خودش فکر کرد: «عجیبه».

هیچ‌کس نمی‌خواست با او بازی کند. خواهر و برادرهایش به او می‌گفتند «از اینجا برو». «تو زشتی!»

جوجه اردک زشت غمگین بود. پس رفت تا دوستان جدیدی پیدا کند.

خوک گفت: «از اینجا برو»! گوسفند گفت: «از اینجا برو»! گاو گفت: «از اینجا برو»! اسب گفت: «از اینجا برو»!

هیچ‌کس نمی‌خواست با او دوست شود. کم‌کم هوا سرد شد. برف شروع به باریدن کرد. جوجه اردک زشت انباری خالی‌ای پیدا کرد و آنجا ماند. سردش شده بود و غمگین و تنها بود.

سپس بهار از راه رسید. جوجه اردک زشت از انبار بیرون رفت و به برکه برگشت.

خیلی تشنه بود و منقارش را در آب فرو برد. او پرنده‌ای زیبا و سفید دید! او گفت: «وای! اون کیه؟»

پرنده‌ی سفید زیبای دیگری گفت: «تو هستی».

«من؟ ولی من که یه جوجه اردک زشتم.»

«دیگه نیستی. تو هم مثل من یه قوی زیبا هستی. دوست داری با من دوست بشی؟»

لبخند زد و گفت: «آره».

همه‌ی حیوانات دیگر آن‌ها را که تا همیشه با هم دوست ماندند، در حال پرواز و دور شدن از آنجا تماشا کردند.

فایل ویدئویی قصه جوجه اردک زشت را با زبان اصلی مشاهده کنید:

متن انگلیسی

The ugly duckling

Mummy Duck lived on a farm. In her nest, she had five little eggs and one big egg. One day, the five little eggs started to crack. Tap, tap, tap! Five pretty, yellow baby ducklings came out.

Then the big egg started to crack. Bang, bang, bang! One big, ugly duckling came out. “That’s strange”, thought Mummy Duck.

Nobody wanted to play with him. “Go away”, said his brothers and sisters. “You’re ugly!”

جوجه اردک زشت

The ugly duckling was sad. So he went to find some new friends.

“Go away” said the pig! “Go away” said the sheep! “Go away” said the cow! “Go away” said the horse!

No one wanted to be his friend. It started to get cold. It started to snow! The ugly duckling found an empty barn and lived there. He was cold, sad and alone.

Then spring came. The ugly duckling left the barn and went back to the pond.

He was very thirsty and put his beak into the water. He saw a beautiful, white bird! “Wow” he said. “Who’s that?”

“It’s you”, said another beautiful, white bird.

“Me? But I’m an ugly duckling.”

“Not any more. You’re a beautiful swan, like me. Do you want to be my friend?”

“Yes”, he smiled.

All the other animals watched as the two swans flew away, friends forever.

فایل صوتی قصه جوجه اردک زشت

vocabulary

کلمات جدید قصه جوجه اردک زشت

 اردک Duck
تق تق crack
قشنگ pretty
 زشت ugly
گوسفند sheep
بهار spring
تشنه thirsty
قوها swans
 برای همیشه forever
اسحاق نیوتن

داستان اسحاق نیوتن : فایل ویدئویی و صوتی + VOCABULARY

مقدمه

در ادامه داستان‌ها و قصه‌های انگلیسی اینبار داستان اسحاق نیوتن را می‌خوانیم و می‌بینیم.

سر ایزاک نیوتُن (به انگلیسی: Sir Isaac Newton) (۴ ژانویه ۱۶۴۳–۲۰ مارس ۱۷۲۷) ریاضی‌دان، فیزیک‌دان، اخترشناس، متخصص الهیات و نویسنده (در روزگار خود شناخته شده به عنوان یک فیلسوف طبیعت) اهل انگلستان بود که به عنوان یکی از مؤثرترین دانشمندان کل تاریخ و یک شخصیت کلیدی در انقلاب علمی شناخته می‌شود. 

با پارسیان ادیب همراه باشید:

متن فارسی

اسحاق نیوتن

اسحاق نیوتن در سال ۱۶۴۳ در لینکلن شایر انگلستان به دنیا آمد و در مزرعه ای بزرگ شد. هنگامی که پسر بچه ای بیش نبود، اختراعات هوشمندانه بسیاری از جمله یک آسیاب بادی برای آسیاب کردن ذرت، یک ساعت آبی و یک ساعت آفتابی ساخت. با این حال، اسحاق در مدرسه نمره های خوبی نمی گرفت.

اسحاق در ۱۸ سالگی وارد دانشگاه کمبریج شد. او علاقه بسیاری به فیزیک، ریاضیات و ستاره شناسی داشت. اما در سال ۱۶۶۵ طاعون بزرگ، که یک بیماری وحشتناک بود، در انگلستان شیوع پیدا کرد و دانشگاه کمبریج به ناچار تعطیل شد. اسحاق به مزرعه و خانه بازگشت.

اسحاق در خانه به تحصیل و آزمایش ادامه داد. روزی او در باغ مشغول نوشیدن فنجانی چای بود. سیبی را دید که از یک درخت روی زمین افتاد.

«چرا سیب به پایین سقوط کرد و به بالا نرفت؟»

او از این ماجرا نظریه گرانش را ساخت. جاذبه نیرویی نامرئی است که اشیاء را به طرف زمین می کشد و موجب گردش سیارات به دور خورشید می شود.

اسحاق مجذوب نور شده بود. او کشف کرد که نور سفید در واقع از همه رنگ های رنگین کمان ساخته شده است. اسحاق همچنین با استفاده از آینه تلسکوپ انعکاسی خاصی ساخت. این تلسکوپ بسیار قوی تر از تلسکوپ های دیگر بود.

اسحاق کشف بسیار مهم دیگری هم داشت که آن را سه قانون حرکت نیوتن نامید. این قوانین چگونگی حرکت اشیاء را توضیح می دهند. قوانین اسحاق هنوز برای ارسال موشک به فضا به کار می روند.

اسحاق به برکت اکتشافات خود ثروتمند و مشهور شد. با این حال، بداخلاق بود و اغلب با دیگر دانشمندان مشاجره می کرد.

« شما کشف مرا دزدیده ای!»

اسحاق نیوتن در سال ۱۷۲۷ در سن ۸۵ سالگی درگذشت و در کنار پادشاهان و ملکه‌های انگلستان در کلیسای وستمینستر در لندن به خاک سپرده شد. او یکی از بزرگترین دانشمندان و ریاضیدانانی طول تاریخ بود.

فایل ویدئویی داستان اسحاق نیوتن را به زبان اصلی تماشا کنید :

متن انگلیسی

Isaac Newton

Isaac Newton was born in Lincolnshire, England in 1643, where he grew up on a farm. When he was a boy, he made lots of brilliant inventions like a windmill to grind corn, a water clock and a sundial. However, Isaac didn’t get brilliant marks at school.

When he was 18, Isaac went to study at Cambridge University. He was very interested in physics, mathematics and astronomy. But in 1665 the Great Plague, which was a terrible disease, spread in England, and Cambridge University had to close down. Isaac returned home to the farm.

Isaac continued studying and experimenting at home. One day he was drinking a cup of tea in the garden. He saw an apple fall from a tree.

‘Why do apples fall down instead of up?’

اسحاق نیوتن

From this, he formed the theory of gravity. Gravity is an invisible force which pulls objects towards the Earth and keeps the planets moving around the Sun.

Isaac was fascinated by light. He discovered that white light is in fact made up of all the colours of the rainbow. Isaac also invented a special reflecting telescope, using mirrors. It was much more powerful than other telescopes.

Isaac made another very important discovery, which he called his ‘Three Laws of Motion’. These laws explain how objects move. Isaac’s laws are still used today for sending rockets into space.

Thanks to his discoveries, Isaac became rich and famous. However, he had a bad temper and often argued with other scientists.

‘You stole my discovery!’

Sir Isaac Newton died in 1727 aged 85. He was buried along with English kings and queens inWestminster Abbey in London. He was one of the greatest scientists and mathematicians who has ever lived.

 مرتبط مطالعه کنید:  قصه خرگوش و لاک پشت 

فایل صوتی داستان اسحاق نیوتن

vocabulary

To grow up پرورش یافتن، بزرگ شدن
Farm مرزعه
To invent اختراع
Brilliant هوشمندانه، برجسته
Windmill آسیاب بادی
To grind آسیاب کردن
Corn ذرت
Water clock ساعت آبی
Sundial ساعت آفتابی
However به هرحال، در هر صورت
Mark نمره
To study به مطالعه پرداختن، به تحصیل مشغول شدن
Interested in علاقه مند بودن به چیزی
Mathematics ریاضیات، رشته ی ریاضی
Astronomy ستاره شناسی
Great بزرگ
Plague طاعون
Disease بیماری
Terrible وحشتناک
To spread شایع شدن، گسترش پیدا کردن، پخش شدن
To close down تعطیل شدن
To return بازگشتن
Experimenting آزمایش
To fall افتادن
To fall down سقوط کردن
Instead به جای
To form شکل دادن، ساختن
Theory نظریه، تئوری
Gravity گرانش، جاذبه ی زمین
Invisible نامرئی
Force نیرو
To pull کشیدن
Toward به سمت
Planet سیاره
To move around به دور چیزی چرخیدن
To fascinate مجذوب چیزی شدن، جذب شدن
Discover کشف کردن
To make up ساخته شده از
Rainbow رنگین کمان
Special خاص
Reflecting انعکاسی
Powerful قدرتمند
Law قانون
Motion حرکت
Explain شرح دادن، توضیح دادن
Rocket راکت، موشک
Thanks to به برکت
Rich ثروتمند
Bad temper بداخلاق
To argue مشاجره کردن، بحث کردن
Scientists دانشمند
Steal دزدیدن، به سرقت بردن
To die مردن
To bury دفن کردن، به خاک سپردن
King پادشاه
Queen ملکه
قصه خرگوش و لاک پشت

قصه خرگوش و لاک پشت : فایل ویدئویی و صوتی + VOCABULARY

مقدمه

قصه خرگوش و لاک پشت هم از آن دست قصه‌های کودکی است که پر از پند و ملموس و عبرت آموز است، در همه قرون گذشته، قصه وسیله‌ای برای رفع نیازهای روانی و آموزش به کودکان و نوجوانان و حتی بزرگسالان بوده است. « در قصه و سرگذشت‌های آن‌ها پند و عبرتی است برای خردمندان» (سوره یوسف، آیه ۱۱۱)؛ خداوند در قرآن برای جلب نظر و توجه مخاطبان، انتقال مفاهیم والای معنوی، تعلیم دستورات اخلاقی و تسریع در فهم و آسان‌سازی مطالب از قالب قصه و در قصص از سبک‌های مختلف ادبی و داستان‌گویی استفاده کرده است.

بی‌شک یکی از دلایل جذابیت پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها برای فرزندان و نوه‌هایشان چیزی جز قصه‌گویی نیست. به عقیده روان‌شناسان رشد، قصه تنها یک محرک روانی و شنیداری نیست بلکه کارکردهای فراوانی برای مخاطبان خود دارد. از جمله اینکه آن‌ها از طریق قصه با محیط پیرامون خود آشنا می‌شوند. و می آموزند، بله آموختن یکی از مهمترین وجوه قصه است که از دیرباز به آن توجه شده. ما نیز از طریق قصه می‌توانیم زبان را بیاموزیم، تقویت کنیم و تکرار نمائیم.

برای شنیدن یکی از قصه‌های کودکیتان به زبان انگلیسی با پارسیان ادیب همراه باشید:

متن فارسی

قصه خرگوش و لاک پشت

خرگوشی چابک در جنگل زندگی می‌کرد. او همیشه درباره سرعت دویدنش برای حیوانات دیگر لاف می‌زد.

حیوانات از گوش دادن به حرف‌های خرگوش خسته شده بودند. به همین خاطر روزی از روزها لاک‌پشت آرام‌آرام پیش او رفت و او را به مسابقه دعوت کرد. خرگوش با خنده‌ای فریاد زد.

خرگوش گفت: «با تو مسابقه بدم؟ من تو رو به‌راحتی می‌برم!» اما نظر لاک‌پشت عوض نشد. «باشه لاک‌پشته. پس تو می خوای مسابقه بدی؟ باشه قبوله. این واسه من مثه آب خوردنه.» حیوانات برای تماشای مسابقه بزرگ جمع شدند.

سوتی زدند و آن‌ها مسابقه را شروع کردند. خرگوش مسیر را با حداکثر سرعت می‌دوید درحالی‌که لاک‌پشت به‌کندی از خط شروع مسابقه دور می‌شد.

خرگوش مدتی دوید و به عقب نگاه کرد. او دیگر نمی‌توانست لاک‌پشت را پشت سرش در مسیر ببیند. خرگوش که از برنده شدن خود مطمئن بود تصمیم گرفت در سایه‌ی یک درخت کمی استراحت کند.

لاک‌پشت با سرعت همیشگی‌اش آهسته‌آهسته از راه رسید. او خرگوش را دید که کنار تنه‌ی درختی به خواب رفته است. لاک‌پشت درست از کنارش رد شد.

خرگوش از خواب بیدار شد و پاهایش را کش‌وقوسی داد. مسیر را نگاه کرد و اثری از لاک‌پشت ندید. با خودش فکر کرد «من باید برم و این مسابقه رو هم برنده بشم.»

وقتی خرگوش آخرین پیچ را رد کرد، ازآنچه می‌دید تعجب کرد. لاک‌پشت داشت از خط پایان رد می‌شد! لاک‌پشت مسابقه را برد!

خرگوش سردرگم از خط پایان رد شد. خرگوش گفت: «وای لاک‌ پشته، من واقعاً فکر نمی‌کردم تو بتونی منو ببری.» لاک‌ پشت لبخندی زد و گفت: «می دونم. واسه همین بود که من برنده شدم.»

فایل ویدئویی قصه خرگوش و لاک پشت را با زبان اصلی مشاهده کنید:

متن انگلیسی

The Tortoise and the Hare

A speedy hare lived in the woods. She was always bragging to the other animals about how fast she could run.

The animals grew tired of listening to the hare. So one day, the tortoise walked slowly up to her and challenged her to a race. The hare howled with laughter.

“Race you? I can run circles around you!” the hare said. But the tortoise didn’t budge. “OK, Tortoise. You want a race? You’ve got it! This will be a piece of cake.” The animals gathered to watch the big race.

A whistle blew, and they were off. The hare sprinted down the road while the tortoise crawled away from the starting line.

The hare ran for a while and looked back. She could barely see the tortoise on the path behind her. Certain she’d win the race, the hare decided to rest under a shady tree.

The tortoise came plodding down the road at his usual slow pace. He saw the hare, who had fallen asleep against a tree trunk. The tortoise crawled right on by.

The hare woke up and stretched her legs. She looked down the path and saw no sign of the tortoise. “I might as well go win this race,” she thought.

As the hare rounded the last curve, she was shocked by what she saw. The tortoise was crossing the finish line! The tortoise had won the race!

The confused hare crossed the finish line. “Wow, Tortoise,” the hare said, “I really thought there was no way you could beat me.” The tortoise smiled. “I know. That’s why I won.”

مرتبط مطالعه کنید:  تقویت زبان انگلیسی با فیلم ، سریال و کارتون 

فایل صوتی قصه خرگوش و لاک پشت

vocabulary

کلمات جدید قصه خرگوش و لاک پشت

liveزندگی کردن
woodsجنگل
to bragلاف زدن
runدویدن
to tiredخسته شدن
tortoiseلاک پشت
to walk upپیش کسی یا چیزی رفتن
to challengeبه مبارزه دعوت کردن، به چالش کشیدن
Raceمسابقاتی نظیر مسابقات دو و میدانی و اتومبیل رانی
to howlفریاد زدن
laughterخنده
to run circles around somebodyکسی را به راحتی در مبارزه ای شکست دادن.    
to budgeتغییر عقیده دادن
to be a piece of cakeمثل آب خوردن بودن
to gatherجمع شدن
Whistleسوت
to blowنواختن در سوت و نظایر آن
to sprint downبا حد اکثر سرعت مسیری را طی کردن
to crawl awayبه کندی مسیری را طی کردن
to look backبه عقب نگریستن
Barelyبه سختی
on the pathدر مسیر
Certainمطمئن
to winبرنده شدن
to decideتصمیم گرفتن
Shadyسایه
to come plodding downاز راه رسیدن
Paceقدم، سرعت
to fall asleepبه خواب فرو رفتن
Againstکنار
Trunkتنه درخت
*to crawl right on byاز کنار کسی یا چیزی رد شدن
to wake upاز خواب برخاستن
to stretchکشیدن، به بدن خود قوس دادن
Signاثر، علامت
to roundرد کردن، مسیری را طی کردن
Curveپیچ
to crossعبور کردن، گذشتن
confusedسردرگم، گیج، پریشان
to beatشکست دادن
to smileلبخند زدن
that’s whyبه همین دلیل

*توجه: to crawl: به معنای چهار دست و پا راه رفتن می باشد. مثلاً وقتی بچه تازه می خواهد راه بیفتد چهار دست و پا راه می رود. چون حیوانات اکثراً چهار دست و پا راه می روند نویسنده از to crawl awy بهره جسته است.