چوپان دروغگو

داستان چوپان دروغگو از Aesop: متن انگلیسی همراه با ترجمه فارسی

مقدمه

چوپان دروغگو اثری اجتماعی، اخلاقی و ماندگار است از ایزوپ (Aesop) که از نویسندگان اسلاوتبار یونان بود و قصه و افسانه می‌نوشت. طبق نوشته‌های هرودوت، ایزوپ هم دوره کوروش هخامنشی و برده‌ای از اهالی سارد بوده که بعدها صاحبش او را آزاد کرد. داستان چوپان دروغگو با اینکه یک افسانه کهن یونانی است اما تا قرن ۱۵ به زبان لاتین ترجمه نشده و بعدها در اروپا رواج پیدا کرده است. حکایت راستی و درستی و برتری صداقت بر دروغگویی.

با مقاله جدید پارسیان ادیب همراه باشید:

متن انگلیسی چوپان دروغگو

cry wolf

Every day, a shepherd boy sat on a hill watching the village sheep. His job was to make sure nothing bad happened to the sheep.

One day, the shepherd boy felt very bored sitting on the hill watching the sheep. Just for fun, he decided to play a trick on the people in the village. He took a great breath and cried out “WOLF! THE WOLF IS CHASING THE SHEEP!”

All the people in the village came running up the hill to help drive the wolf away. But when they arrived at the top of the hill, they found no wolf. The boy laughed at the sight of their angry faces.

چوپان دروغگو

“Don’t cry ‘wolf’, shepherd boy, when there is no wolf”, said the villagers. They went grumbling back down the hill.

The next day, the boy felt bored again while he was watching the sheep. He decided to try his trick again. He took a great breath and cried out “WOLF! THE WOLF IS CHASING THE SHEEP!”

 مرتبط مطالعه کنید: جوجه اردک زشت  

To his delight, all the people in the village came running up the hill again to help drive the wolf away. But when they arrived at the top of the hill, they found no wolf again. The boy just grinned and watched them go grumbling down the hill once more.

But one day, there was a real wolf prowling about his flock. The shepherd boy leapt up in alarm and cried out as loudly as he could, “WOLF!”

چوپان دروغگو

The people in the village thought he was trying to fool them again, and so they didn’t come. At sunset, everyone wondered why the shepherd boy hasn’t returned to the village with their sheep. The went up to the hill to find the boy. They found him crying. “There really was a wolf here! The flock as scattered! I cried out but no one came. Why didn’t you come? ”

An old man tried to comfort the boy as they walked back to the village. “We’ll help you look for the lost sheep in the morning, ” he said, putting his arm around the boy. But you have to realise that “nobody believes a liar even when he is telling the truth. ”

چوپان دروغگو

توضیحات

اصطلاح چوپان دروغگو به انگلیسی به معنی cry wolf است.

مترادف:

cry wolf: to give a false alarm of danger

چوپان دروغگو بودن، هشدار دروغ دادن

فایل ویدئویی داستان چوپان دروغگو را با زبان اصلی ببینید:

متن فارسی داستان چوپان دروغگو

یک پسر چوپان هر روز روی تپه ای می نشست و گوسفندان روستا را تماشا می کرد. وظیفه او این بود که مطمئن شود هیچ اتفاق بدی برای گوسفندان نیفتاده است.

یک روز، پسر چوپان از نشستن روی تپه و تماشای گوسفندان احساس بی حوصلگی کرد. تصمیم گرفت برای سرگرمی با مردمان روستا حیله سوار کند، نفس بزرگی کشید و فریاد زد: «گرگ! گرگ در حال تعقیب گوسفند است!»

همه مردم روستا دوان دوان به بالای تپه آمدند تا گرگ را فراری دهند. اما وقتی به بالای تپه رسیدند، گرگی در کار نبود. پسر با دیدن چهره های عصبانی آنها خندید.

چوپان دروغگو

اهالی روستا گفتند: «ای پسر چوپان، چوپان دروغگو نباش، وقتی گرگی در کار نیست». آنها با غر زدن از تپه برگشتند.

روز بعد، پسر در حالی که گوسفند را تماشا می کرد، دوباره احساس خستگی کرد. تصمیم گرفت دوباره نقشه‌اش را امتحان کند. نفس عمیقی کشید و فریاد زد: «گرگ! گرگ در حال تعقیب گوسفند است!»

برای خوشحالی او، همه مردم روستا دوباره دوان دوان به بالای تپه آمدند تا گرگ را فراری دهند. اما وقتی به بالای تپه رسیدند، گرگی را نیافتند. پسر فقط پوزخندی زد و آنها را دید که بار دیگر غرزنان از تپه پائین رفتند.

اما یک روز، واقعا یک گرگ در اطراف گله اش پرسه می زد. پسر چوپان با ترس از جا پرید و با بلندترین صدایی که در توانش بود فریاد زد: “گرگ!”

مردم دهکده فکر کردند که او می خواهد دوباره آنها را گول بزند و بنابراین آنها نیامدند. هنگام غروب همه نگران شدند که چرا پسرچوپان با گوسفندانش به روستا برنگشته است. آنها تپه را به دنبال پسر بالا رفتند و او را درحالیکه گریه میکرد یافتند. ” اینجا واقعا یک گرگ بود، گله را پراکنده کرد! من فریاد زدم اما هیچ کس نیامد. چرا شما نیامدید؟

پیرمردی سعی کرد پسر را در حالی که به روستا برمی‌گشتند، دلداری دهد. او در حالی که بازویش را دور پسر گرفت گفت: «ما به تو کمک می‌کنیم صبح به دنبال گوسفندان گمشده بگردی». اما باید توجه داشته باشید که «هیچ کس دروغگو را حتی وقتی راست می گوید باور نمی کند. ”

مرتبط مطالعه کنید:  داستان جک و لوبیای سحرآمیز  

vocabulary

کلمات جدید داستان چوپان دروغگو

ردیف لغات جدید ترجمه
۱ shepherd چوپان- شبان
۲ hill تپه
۳ trick حقه- حیله
۴ wolf گرگ
۵ chasing تعقیب
۶ grumbling غرغرکردن
۷ Flock گله
۸ Fool گول زدن
۹ Scattered پراکنده
۱۰ Comfort دلداری
۱۱ liar دروغ گو
جک و لوبیای سحرآمیز

داستان جک و لوبیای سحرآمیز به همراه ترجمه + فایل ویدئویی و صوتی

مقدمه

آرزوی ثروتمند شدن یک‌شبه، داشتن یک مرغ تخم طلا، دیدن یک لوبیای سحرآمیز از بچگی و درست از زمانی که داستان جک و لوبیای سحرآمیز را دیدیم و خواندیم همیشه همراه ما بوده و گاهی در گوشه کنارهای تخیلاتمان به آن سری زده‌ایم. آیا تابحال این داستان را به زبان انگلیسی خوانده و یا شنیده‌اید؟

با مقاله جدید پارسیان ادیب و داستان متفاوت جک همراه ما باشید: (شاید اینبار غول قصه ما مهربان‌تر باشد!)

جک و لوبیای سحرآمیز

متن فارسی

جک و لوبیای سحرآمیز

یکی بود یکی نبود. پسری به اسم جک خودش را در گنده‌ترین دردسر انداخت. همه‌چیز وقتی شروع شد که مادرش از او خواست گاو پیرشان را بدوشد. اما جک فکر کرد که دیگر از دوشیدن آن گاو خسته شده است.جک گفت: «اصلاً امکان نداره. من الان اون گاو حنایی پیرو نمی‌دوشم.» او تصمیم گرفت گاو پیر را بفروشد تا دیگر مجبور نباشد شیر آن را بدوشد!

جک به بازار می‌رفت تا گاو را بفروشد که دست‌فروشی را سر راهش دید.جک گفت: «سلام آقای پدلر.» دست‌فروش از او پرسید: «داری کجا می ری؟» جک جواب داد: «میرم که گاومو تو بازار بفروشم.» دست‌فروش پرسید: «چرا گاوتو بفروشیش؟ اونو با لوبیا معامله کن!» جک پرسید: «لوبیا!» دست‌فروش جواب داد: «نه هر لوبیایی. با لوبیاهای سحرآمیز عوض کن.» جک پرسید: «اونا چیکار می کنن؟» دست‌فروش گفت: «اونا جادو می کنن!» جک گفت: «جادو؟ باشه فروختمش! و گاو را با سه دانه‌ی لوبیا معامله کرد.

جک به خانه برگشت و به مادرش گفت که گاو را فروخته تا دیگر مجبور نباشد آن را بدوشد. مادر جک پرسید: «تو چیکار کردی عزیزم؟» جک گفت: «من گاوه رو با لوبیاهای سحرآمیز معامله کردم.» «تو گاو رو با چند تا لوبیای سحرآمیز عوض کردی؟» مادر جک نمی‌توانست حرف جک را باور کند. او گفت: «هیچ لوبیای سحرآمیزی وجود نداره.» و لوبیاها را از پنجره به بیرون پرتاب کرد. او گفت: «خب من اونا رو غیب کردم ولی بازم این کار من اونارو سحرآمیز نکرد!»

ناگهان زمین با غرشی شروع به لرزیدن کرد. بوته‌ی لوبیایی جلوی چشم آن‌ها از زمین رویید. جک آن را دید و فوراً از بوته بلند لوبیا بالا رفت. مادرش داد زد: «همین‌الان برگرد اینجا!» ولی جک گوش نمی‌داد.

جک از بوته‌ی لوبیا بالا رفت، بالا، بالاتر و بالاتر.

مرتبط مطالعه کنید: جوجه اردک زشت 

در نوک بوته‌ی لوبیا قصر بزرگی دید. به طرف در بزرگ آن رفت و بازش کرد و وارد شد.

داخل قصر شگفت‌انگیزترین چیز در تمام عمرش را دید. یک غاز آنجا بود. اما آن غاز از آن غازهای همیشگی و معمولی نبود. آن غاز تخم‌های طلا می‌گذاشت! جک با خودش فکر کرد: «چه خوب شد. فکر کن با این تخم‌های طلا چه کارا میشه کرد!» و سپس بدترین فکر ممکن به سرش زد- او می‌خواست غاز را بردارد!

جک غاز را از جایی که نشسته بود بلند کرد. در همین لحظه بزرگ‌ترین و ترسناک‌ترین و تنها غولی که جک دیده بود وارد اتاق شد. غول دید که غاز در جای همیشگی‌اش نیست! غول گفت: هی هو های هانار. اگه تو غاز منو برداشته باشی می‌خورمت واسه ی ناهار! جک با خودش فکر کرد: «اوه نه. این غوله میخاد منو بخوره! باید یه جوری از اینجا برم بیرون که منو نبینه!»

او بی سروصدا و یواشکی غاز را برداشت و به طرف در راه افتاد. چیزی نمانده بود که از اتاق بیرون برود که غاز جیغ کشید و غول جک را پیدا کرد! غول نعره زد: «هی هو های هَنَم، پسش بده وگرنه مامانمو صدا می‌زنم! جک جیغی زد: « آه!» و به طرف ساقه لوبیا دوید.

جک با تمام سرعت از ساقه لوبیا پائین آمد اما غول هم پشت سرش پائین می‌رفت.

درست وقتی جک پا روی زمین گذاشت غول او را به روی دستان بزرگش بلند کرد. غول گفت: «هی هو های هَزه، حتماً هستی خوشمزه! درست وقتی غول می‌خواست جک را بخورد زمین شروع به لرزیدن کرد و یک خانم غول بزرگ‌تر، قدبلندتر و گنده‌تر کنار بچه غول ایستاد! جک با خودش فکر کرد: «حالا دو تا شدن. حالا دیگه حتماً منو می خورن!»

مامان غوله گفت: «ویلفرد اون پسر رو بذارش زمین.» بچه غول جک را روی زمین گذاشت. مامان غوله پرسید: «به تو چی گفته بودم؟» بچه غول با شرمندگی گفت: «بچه‌های دیگه رو نخور.» مامان غوله گفت: «بسیار خوب. ما بچه‌های دیگه رو نمی‌خوریم.» بچه غول داد زد: «ولی اون غاز منو ورداشته!»

در همین لحظه مادر جک از خانه روستایی بیرون آمد. او پرسید: «اینجا چه خبر شده؟ جک شروع به گفتن کرد: «خوب اونجا این قصره بود و توش جالب‌ترین غازی که دیدم بود- تخم طلا میذاره! وقتی داشتم ورش می‌داشتم این بچه غوله اومد تو و هی های هو و اینا می‌کرد. بعدش من…» مادر جک حرف او را قطع کرد: «منظورت اینه که غاز این پسرو ورداشتی؟» جک گفت: «آره. ولی تخم طلا میذاره.» سپس مکثی کرد و راجع به آن کمی فکر کرد. بعد گفت: «حالا که گفتی به نظرم خیلی هم جالب نمیاد.» جک نگاهی به بچه غول کرد و گفت: «از اینکه غاز تو رو برداشتم معذرت میخام. می دونم که نباید چیزی که مال من نیست بردارم.» بچه غول گفت: «عیبی نداره. به نظرم بهتر بود به جای اینکه بخوام بخورمت ازت می‌خواستم غازو بهم پس بدی. منم معذرت میخام. راستی میای بیس‌بال بازی کنیم؟»

جک و بچه غول دوستان خوبی شدند و هر وقت که می‌خواستند همدیگر را ببینند از بوته لوبیا استفاده می‌کردند. جک گفت: «اگه اون سه تا لوبیای سحرآمیز نبودن یاد نمی‌گرفتم بیس‌بال غولی بازی کنم.» بچه غول گفت: «راس میگی. منم میگم که همه‌ی این ماجراها یه موفقیت بزرگ بود!»

فایل ویدئویی قصه آخرین دایناسورها را با زبان اصلی مشاهده کنید:

متن انگلیسی جک و لوبیای سحرآمیز

Jack and the Beanstalk

Once upon a time, a boy named Jack got himself into the biggest, most humongous heap of trouble ever. It all started when Jack’s mama asked him to milk the old cow. But Jack decided he was tired of milking cows. “No way, no how. I’m not milking this brown cow now,” said Jack, and he decided to sell the old cow, so he’d never have to milk it again!

Jack was on his way to market to sell the cow when he came across a peddler. “Hi, Mr. Peddler,” said Jack. “Where are you headed?” asked the peddler. “I’m going to sell my cow at the market,” Jack answered. “Why sell your cow?” asked the peddler. “Trade her for beans!” “Beans?” asked Jack. “Not just any kind of beans,” said the peddler, “magic beans.” “What do they do?” asked Jack. “They do magic!” said the peddler. “Magic? Sold!” said Jack, and he traded the cow for three magic beans.

Jack got home and told his mama he had sold the cow so he wouldn’t have to milk her anymore. “Oh dear, you did what?” Jack’s mama asked. “I sold her for magic beans,” said Jack. “You sold a cow for magic beans?” Jack’s mama couldn’t believe what Jack was telling her. “There’s no such thing as magic beans,” she said as she threw the beans out the window. “Well, I did make them disappear, but that still doesn’t make them magic!”

Suddenly, the ground rumbled and began to shake. A magic beanstalk grew up right before their eyes! Jack saw it and immediately began to climb the tall beanstalk. “Get back here this instant!” called Jack’s mama, but Jack wasn’t listening.

Jack climbed up and up and up and up the beanstalk.

مرتبط مطالعه کنید:  داستان آخرین دایناسورها 

At the top of the beanstalk, Jack found a giant castle. He walked up to the giant door, cracked it open, and went inside.

Inside the castle, Jack saw the most amazing thing he had ever seen. It was a goose. But it wasn’t just any old ordinary goose. This goose laid eggs made of gold! “That is so cool,” thought Jack. “Think of all the things you could do with golden eggs!” And then, Jack got the worst idea he’d ever had—he was going to take the goose!

Jack lifted the goose off of its perch. Just then, the biggest, most fearsome, and only giant Jack had ever seen came into the room. The giant saw that his goose wasn’t in its usual spot! “Fee fi fo funch, if you took my goose, I’ll eat you for lunch!” “Oh no,” thought Jack. “That giant’s going to eat me! I’ve got to get out of here without him seeing me!”

Quietly and carefully, Jack took the goose and made his way toward the door. He was almost out of the room when—honk! The goose cried out and the giant spotted Jack! “Fee fi fo fummy, give that back or I’ll call my mummy!” roared the giant. “Ahhh!” screamed Jack. He ran toward the beanstalk.

Jack ran as quickly as he could down the beanstalk, but the giant was following close behind.

Just as Jack put his feet back on the ground, the giant picked up Jack in his enormous hands. “Fee fi fo fummy, I bet you taste yum yum yummy!” said the giant. Just as the giant was about to eat Jack, the ground began to shake, and there, standing right behind the giant, was an even bigger, taller, more humongous lady giant! “Two giants!” thought Jack. “They’ll eat me now for sure!”

“Put that boy down, Willifred,” the giant mama told her son. The giant put Jack back down on the ground. “Now what have I told you?” she asked. “Don’t eat other kids,” said the giant sheepishly. “That’s right, we don’t eat other kids,” said the mama giant. “But he took my goose!” cried the giant.

Just then, Jack’s mama came out of the farmhouse. “What on earth is going on here?” she asked. “Well,” Jack began, “there was this castle, and inside was the coolest goose ever—it lays golden eggs! As I was taking it, this giant kid came in and was all ‘fee fi fo fum’ and then I—” “You mean you took this boy’s goose?” Jack’s mama interrupted. “Yeah, but it lays golden eggs!” Jack paused and thought about it. “Huh. Now that you mention it, I guess that wasn’t very nice,” said Jack. Jack looked at the giant. “I’m sorry I took your goose. I know I shouldn’t take things that don’t belong to me.” “That’s OK. I suppose I should’ve asked you to give me back the goose without trying to eat you. I’m sorry too,” said the giant. “Hey, do you want to play baseball?”

Jack and the giant became good friends, using the beanstalk to visit each other whenever they wanted. “You know,” Jack said, “if it weren’t for those three magic beans, I never would have learned how to play giant baseball.” “You’re right,” said the giant. “I’d say the whole adventure was a giant success!”

جکو لوبیای سحرآمیز

فایل صوتی داستان جک و لوبیای سحرآمیز

vocabulary

کلمات جدید قصه جک و لوبیای سحرآمیز

ردیف کلمات و اصطلاحات ترجمه
۱ get in to a trouble در دردسر بزرگی گرفتار آمدن
۲ humongous عظیم،بزرگ
۳ heap انباشته، کومه، پشته
۴ to milk دوشیدن گاو
۵ tired خسته
۶ no way, no how امکان ندارد
۷ sell فروختن
۸ come across کسی را سر راه خود دیدن
۹ peddler دستفروش
۱۰ to head جلو رفتن، رهسپار جایی بودن
۱۱ to trade معامله کردن، معاوضه
۱۲ bean لوبیا
۱۳ magic سحرآمیز
۱۴ anymore دیگر (در جملات منفی استفاده می شود)
۱۵ to believe باور داشتن
۱۶ to throw out پرتاب کردن به بیرون
۱۷ suddenly ناگهان
۱۸ rumbled غرش
۱۹ ground زمین
۲۰ shake لرزیدن
۲۱ to grow up رشد کردن، روییدن
۲۲ immediately فوراً
۲۳ to climb بالا رفتن
۲۴ this instant این لحظه
۲۵ to call صدا زدن، فریاد زدن
۲۶ at the top of در بالای
۲۷ giant عظیم‌الجثه، بزرگ
۲۸ castle قلعه، قصر
۲۹ to walk up رفتن به سمت جایی
۳۰ to crack something open قفل دری را گشودن
۳۱ to go inside وارد جایی شدن
۳۲ amazing شگفت‌انگیز
۳۳ goose غاز
۳۴ ordinary معمولی
۳۵ to lay تخم گذاشتن
۳۶ golden طلایی
۳۷ the worst بدترین
۳۸ to take برداشتن
۳۹ to lift بلندکردن
۴۰ perch محل نشستن پرنده
۴۱ just then درست در آن لحظه
۴۲ fearsome ترسناک
۴۳ giant غول
۴۴ come in to وارد شدن به جایی
۴۵ spot محل، جا
۴۶ to have got to باید
۴۷ to get out of از جایی خارج شدن
۴۸ toward به سمت
۴۹ honk صدای غاز
۵۰ cry out جیغ کشیدن
۵۱ to spot کشف کردن، یافتن
۵۲ give back پس دادن
۵۳ roar غرش و فریاد
۵۴ scream فریاد زدن
۵۵ run دویدن
۵۶ as quickly as با تمام سرعت
۵۷ follow تعقیب و دنبال کردن
۵۸ pick up بلند کردن، سوار کردن
۵۹ enormous عظیم ، بزرگ
۶۰ interrupt قطع کردن، گسیختن
۶۱ mention تذکر، گفتن
۶۲ hole همه
۶۳ adventure ماجرا
آخرین دایناسورها

داستان آخرین دایناسورها: کلمات جدید + فایل ویدئویی و صوتی

مقدمه

داستان آخرین دایناسورها از آن دست قصه‌های جذاب و دوست‌داشتنی کودکان خصوصا پسربچه‌هاست که عظمت و قدرت خارق‌العاده دایناسورها برایشان هیجان‌انگیز است.

اما داستان ما در اینجا پایان جالب و شیرینی دارد، با پارسیان ادیب همراه باشید:

متن فارسی

داستان آخرین دایناسورها

دریک سرزمین گمشده از جنگل‌های استوایی، در بالای تنها کوه منطقه، محاصره‌شده در میان یک دهانه‌ی ساخته‌شده از مواد مذاب آتش‌فشانی،یک گروه از آخرین بازماندگان دایناسورهای بزرگ و وحشی زندگی می‌کردند.

برای هزاران و هزاران سال، آن‌ها از تمامی تغییرات زمین جان سالم بدر بردند. و اکنون با رهبری فراسوتورس بزرگ، آن‌ها داشتند برنامه‌ریزی می‌کردند که از مخفیگاه خود بیرون بیایند و بار دیگر جهان را به تسخیر خود دربیاورند.

فراسوتورس یک دایناسور خفن از نژاد رکس تیرانوسور بود که با خود فکر کرد که زمان زیادی را به‌صورت منزوی از دیگر جهان گذرانده بودند. برای همین، برای چند سال دایناسورها با کمک یکدیگر، دیوارهای دیواره‌ی بزرگ آتش‌فشانی را خراب کردند. وقتی که کارشان تمام شد، تمامی دایناسورها به‌دقت دندان‌ها و پنجه‌های خود را تیز کردند؛ تا بار دیگر در دنیا رعب و وحشت ایجاد کنند.

وقتی که خانه‌ی چندین و چند هزارساله‌ی خود را ترک کردند، همه‌چیز برای آن‌ها تازگی داشت؛ و با آن چیزی که در خانه‌ی خود، به آن عادت داشتند بسیار تفاوت داشت.

اما برای روزها، دایناسورها به‌طور مصمم به راه خود ادامه دادند.

درنهایت از بالای تعدادی کوه، شهر کوچکی دیدند. خانه‌ها و مردم شهر مثل نقاطی ریز دیده می‌شدند. دایناسورها که هیچ‌گاه انسانی ندیده بودند، از کوهپایه به سمت پایین پریدند، درحالیکه آماده بودند هر چیزی که سر راهشان قرار می‌گرفت را ویران کنند.

اما، همان‌طور که به آن شهر کوچک نزدیک‌تر می‌شدند، خانه‌ها بزرگ و بزرگ‌تر می‌شدند … و وقتی‌که درنهایت دایناسورها به آن شهر رسیدند، مشخص شد که خانه‌ها از خود دایناسورها خیلی بزرگ‌تر بودند! پسربچه‌ای که داشت ازآنجا می‌گذشت گفت: “پدر! پدر! من چند تا دایناسور کوچک پیدا کردم! آیا میتوانم آن‌ها را نگه‌دارم؟”

زندگی نیز این‌چنین است. فراسوتورس وحشتناک و دوستانش به حیوانات خانگی بچه‌های روستا تبدیل‌شدند. وقتی دیدند که سیر تکاملی میلیون‌ها سال، چگونه گونه‌ی جانوریشان را به دایناسورهای ریزه‌ میزه تبدیل کرده است؛ یاد گرفتند که هیچ‌چیز تا پایان باقی نمی‌ماند، و شما همیشه بایستی برای وفق دادن خود (با شرایط جدید) آماده باشی.

آنها هم با تبدیل‌شدن به حیوانات خانگی عالی و شاد با شرایط جدید وفق پیدا کردند.

آخرین دایناسورها
مرتبط مطالعه کنید: جوجه اردک زشت 

فایل ویدئویی قصه آخرین دایناسورها را با زبان اصلی مشاهده کنید:

متن انگلیسی

The Last Dinosaurs

In a lost land of tropical forests, on top of the only mountain in the region, trapped inside an old volcanic crater system, lived the last ever group of large, ferocious dinosaurs.

For thousands and thousands of years they had survived all the changes on Earth, and now, led by the great Ferocitaurus, they were planning to come out of hiding and to dominate the world once more.

Ferocitaurus was an awesome Tyrannosaurus Rex who had decided they had spent too much time isolated from the rest of the world. So, over a few years, the dinosaurs worked together, demolishing the walls of the great crater. When the work was done, all the dinosaurs carefully sharpened their claws and teeth, in readiness to terrorise the world once again.

On leaving their home of thousands of years, everything was new to them, very different from what they had been used to inside the crater.

آخرین دایناسورها

However, for days, the dinosaurs continued on, resolute .

Finally, from the top of some mountains, they saw a small town. Its houses and townsfolk seemed like tiny dots. Never having seen human beings before, the dinosaurs leapt down the mountainside , ready to destroy anything that stood in their way…

However, as they approached that little town, the houses were getting bigger and bigger… and when the dinosaurs finally arrived, it turned out that the houses were much bigger than the dinosaurs themselves. A boy who was passing by said: “Daddy! Daddy! I’ve found some tiny dinosaurs! Can I keep them?”

And such is life. The terrifying Ferocitaurus and his friends ended up as pets for the village children. Seeing how millions of years of evolution had turned their species into midget dinosaurs, they learned that nothing lasted forever, and that you must always be ready to adapt .

And adapt those dinosaurs did, Making for truly excellent and fun pets.

فایل صوتی داستان آخرین دایناسورها

مرتبط مطالعه کنید: داستان اسحاق نیوتن

آخرین دایناسورها

vocabulary

کلمات جدید قصه آخرین دایناسورها

tropical گرمسیری
crater دهانه اتش فشان
ferocious وحشی
dominate تسلط داشتن
awesome عالی
demolishing تخریب
sharpened تیز
claws پنجه
readiness آمادگی
terrorist تروریستی
resolute مصمم
townsfolk مردم شهر
leap پرش
mountainside کوهستان
terrifying وحشتناک
evolution سیر تکاملی
adapt سازگار شدن

جوجه اردک زشت + کلمات جدید، فایل ویدئویی و صوتی

مقدمه

جوجه اردک زشت اثر بسیار معروف و دوست‌داشتنی هانس کریستین آندرسن را بارها خوانده و یا کارتون آن را تماشا کرده‌ایم، داستانی بی‌نظیر است که در لابلای قصه گیرا و زیبایش درس‌های بسیاری نهفته است، که مهمترین آن جلوگیری قضاوت و پیش داوری در مورد دیگران است.

با پارسیان ادیب همراه باشید تا این قصه را به زبان انگلیسی هم بخوانید و بشنوید:

جوجه اردک زشت

متن فارسی

قصه جوجه اردک زشت

اردکِ مادر در مزرعه‌ای زندگی می‌کرد. در لانه‌اش پنج تخم کوچک و یک تخم بزرگ داشت. روزی، پنج تخم کوچک شروع به ترک خوردن کردند. ترق، ترق، ترق! پنج جوجه اردک کوچولوی زرد و زیبا از آن‌ها بیرون آمدند.

بعد تخم بزرگ شروع به ترک خوردن کرد. تلق، تلق، تلق! جوجه اردک بزرگ زشتی از آن بیرون آمد. اردکِ مادر با خودش فکر کرد: «عجیبه».

هیچ‌کس نمی‌خواست با او بازی کند. خواهر و برادرهایش به او می‌گفتند «از اینجا برو». «تو زشتی!»

جوجه اردک زشت غمگین بود. پس رفت تا دوستان جدیدی پیدا کند.

خوک گفت: «از اینجا برو»! گوسفند گفت: «از اینجا برو»! گاو گفت: «از اینجا برو»! اسب گفت: «از اینجا برو»!

هیچ‌کس نمی‌خواست با او دوست شود. کم‌کم هوا سرد شد. برف شروع به باریدن کرد. جوجه اردک زشت انباری خالی‌ای پیدا کرد و آنجا ماند. سردش شده بود و غمگین و تنها بود.

سپس بهار از راه رسید. جوجه اردک زشت از انبار بیرون رفت و به برکه برگشت.

خیلی تشنه بود و منقارش را در آب فرو برد. او پرنده‌ای زیبا و سفید دید! او گفت: «وای! اون کیه؟»

پرنده‌ی سفید زیبای دیگری گفت: «تو هستی».

«من؟ ولی من که یه جوجه اردک زشتم.»

«دیگه نیستی. تو هم مثل من یه قوی زیبا هستی. دوست داری با من دوست بشی؟»

لبخند زد و گفت: «آره».

همه‌ی حیوانات دیگر آن‌ها را که تا همیشه با هم دوست ماندند، در حال پرواز و دور شدن از آنجا تماشا کردند.

فایل ویدئویی قصه جوجه اردک زشت را با زبان اصلی مشاهده کنید:

متن انگلیسی

The ugly duckling

Mummy Duck lived on a farm. In her nest, she had five little eggs and one big egg. One day, the five little eggs started to crack. Tap, tap, tap! Five pretty, yellow baby ducklings came out.

Then the big egg started to crack. Bang, bang, bang! One big, ugly duckling came out. “That’s strange”, thought Mummy Duck.

Nobody wanted to play with him. “Go away”, said his brothers and sisters. “You’re ugly!”

جوجه اردک زشت

The ugly duckling was sad. So he went to find some new friends.

“Go away” said the pig! “Go away” said the sheep! “Go away” said the cow! “Go away” said the horse!

No one wanted to be his friend. It started to get cold. It started to snow! The ugly duckling found an empty barn and lived there. He was cold, sad and alone.

Then spring came. The ugly duckling left the barn and went back to the pond.

He was very thirsty and put his beak into the water. He saw a beautiful, white bird! “Wow” he said. “Who’s that?”

“It’s you”, said another beautiful, white bird.

“Me? But I’m an ugly duckling.”

“Not any more. You’re a beautiful swan, like me. Do you want to be my friend?”

“Yes”, he smiled.

All the other animals watched as the two swans flew away, friends forever.

فایل صوتی قصه جوجه اردک زشت

vocabulary

کلمات جدید قصه جوجه اردک زشت

 اردک Duck
تق تق crack
قشنگ pretty
 زشت ugly
گوسفند sheep
بهار spring
تشنه thirsty
قوها swans
 برای همیشه forever
اسحاق نیوتن

داستان اسحاق نیوتن : فایل ویدئویی و صوتی + VOCABULARY

مقدمه

در ادامه داستان‌ها و قصه‌های انگلیسی اینبار داستان اسحاق نیوتن را می‌خوانیم و می‌بینیم.

سر ایزاک نیوتُن (به انگلیسی: Sir Isaac Newton) (۴ ژانویه ۱۶۴۳–۲۰ مارس ۱۷۲۷) ریاضی‌دان، فیزیک‌دان، اخترشناس، متخصص الهیات و نویسنده (در روزگار خود شناخته شده به عنوان یک فیلسوف طبیعت) اهل انگلستان بود که به عنوان یکی از مؤثرترین دانشمندان کل تاریخ و یک شخصیت کلیدی در انقلاب علمی شناخته می‌شود. 

با پارسیان ادیب همراه باشید:

متن فارسی

اسحاق نیوتن

اسحاق نیوتن در سال ۱۶۴۳ در لینکلن شایر انگلستان به دنیا آمد و در مزرعه ای بزرگ شد. هنگامی که پسر بچه ای بیش نبود، اختراعات هوشمندانه بسیاری از جمله یک آسیاب بادی برای آسیاب کردن ذرت، یک ساعت آبی و یک ساعت آفتابی ساخت. با این حال، اسحاق در مدرسه نمره های خوبی نمی گرفت.

اسحاق در ۱۸ سالگی وارد دانشگاه کمبریج شد. او علاقه بسیاری به فیزیک، ریاضیات و ستاره شناسی داشت. اما در سال ۱۶۶۵ طاعون بزرگ، که یک بیماری وحشتناک بود، در انگلستان شیوع پیدا کرد و دانشگاه کمبریج به ناچار تعطیل شد. اسحاق به مزرعه و خانه بازگشت.

اسحاق در خانه به تحصیل و آزمایش ادامه داد. روزی او در باغ مشغول نوشیدن فنجانی چای بود. سیبی را دید که از یک درخت روی زمین افتاد.

«چرا سیب به پایین سقوط کرد و به بالا نرفت؟»

او از این ماجرا نظریه گرانش را ساخت. جاذبه نیرویی نامرئی است که اشیاء را به طرف زمین می کشد و موجب گردش سیارات به دور خورشید می شود.

اسحاق مجذوب نور شده بود. او کشف کرد که نور سفید در واقع از همه رنگ های رنگین کمان ساخته شده است. اسحاق همچنین با استفاده از آینه تلسکوپ انعکاسی خاصی ساخت. این تلسکوپ بسیار قوی تر از تلسکوپ های دیگر بود.

اسحاق کشف بسیار مهم دیگری هم داشت که آن را سه قانون حرکت نیوتن نامید. این قوانین چگونگی حرکت اشیاء را توضیح می دهند. قوانین اسحاق هنوز برای ارسال موشک به فضا به کار می روند.

اسحاق به برکت اکتشافات خود ثروتمند و مشهور شد. با این حال، بداخلاق بود و اغلب با دیگر دانشمندان مشاجره می کرد.

« شما کشف مرا دزدیده ای!»

اسحاق نیوتن در سال ۱۷۲۷ در سن ۸۵ سالگی درگذشت و در کنار پادشاهان و ملکه‌های انگلستان در کلیسای وستمینستر در لندن به خاک سپرده شد. او یکی از بزرگترین دانشمندان و ریاضیدانانی طول تاریخ بود.

فایل ویدئویی داستان اسحاق نیوتن را به زبان اصلی تماشا کنید :

متن انگلیسی

Isaac Newton

Isaac Newton was born in Lincolnshire, England in 1643, where he grew up on a farm. When he was a boy, he made lots of brilliant inventions like a windmill to grind corn, a water clock and a sundial. However, Isaac didn’t get brilliant marks at school.

When he was 18, Isaac went to study at Cambridge University. He was very interested in physics, mathematics and astronomy. But in 1665 the Great Plague, which was a terrible disease, spread in England, and Cambridge University had to close down. Isaac returned home to the farm.

Isaac continued studying and experimenting at home. One day he was drinking a cup of tea in the garden. He saw an apple fall from a tree.

‘Why do apples fall down instead of up?’

اسحاق نیوتن

From this, he formed the theory of gravity. Gravity is an invisible force which pulls objects towards the Earth and keeps the planets moving around the Sun.

Isaac was fascinated by light. He discovered that white light is in fact made up of all the colours of the rainbow. Isaac also invented a special reflecting telescope, using mirrors. It was much more powerful than other telescopes.

Isaac made another very important discovery, which he called his ‘Three Laws of Motion’. These laws explain how objects move. Isaac’s laws are still used today for sending rockets into space.

Thanks to his discoveries, Isaac became rich and famous. However, he had a bad temper and often argued with other scientists.

‘You stole my discovery!’

Sir Isaac Newton died in 1727 aged 85. He was buried along with English kings and queens inWestminster Abbey in London. He was one of the greatest scientists and mathematicians who has ever lived.

 مرتبط مطالعه کنید:  قصه خرگوش و لاک پشت 

فایل صوتی داستان اسحاق نیوتن

vocabulary

To grow up پرورش یافتن، بزرگ شدن
Farm مرزعه
To invent اختراع
Brilliant هوشمندانه، برجسته
Windmill آسیاب بادی
To grind آسیاب کردن
Corn ذرت
Water clock ساعت آبی
Sundial ساعت آفتابی
However به هرحال، در هر صورت
Mark نمره
To study به مطالعه پرداختن، به تحصیل مشغول شدن
Interested in علاقه مند بودن به چیزی
Mathematics ریاضیات، رشته ی ریاضی
Astronomy ستاره شناسی
Great بزرگ
Plague طاعون
Disease بیماری
Terrible وحشتناک
To spread شایع شدن، گسترش پیدا کردن، پخش شدن
To close down تعطیل شدن
To return بازگشتن
Experimenting آزمایش
To fall افتادن
To fall down سقوط کردن
Instead به جای
To form شکل دادن، ساختن
Theory نظریه، تئوری
Gravity گرانش، جاذبه ی زمین
Invisible نامرئی
Force نیرو
To pull کشیدن
Toward به سمت
Planet سیاره
To move around به دور چیزی چرخیدن
To fascinate مجذوب چیزی شدن، جذب شدن
Discover کشف کردن
To make up ساخته شده از
Rainbow رنگین کمان
Special خاص
Reflecting انعکاسی
Powerful قدرتمند
Law قانون
Motion حرکت
Explain شرح دادن، توضیح دادن
Rocket راکت، موشک
Thanks to به برکت
Rich ثروتمند
Bad temper بداخلاق
To argue مشاجره کردن، بحث کردن
Scientists دانشمند
Steal دزدیدن، به سرقت بردن
To die مردن
To bury دفن کردن، به خاک سپردن
King پادشاه
Queen ملکه
قصه خرگوش و لاک پشت

قصه خرگوش و لاک پشت : فایل ویدئویی و صوتی + VOCABULARY

مقدمه

قصه خرگوش و لاک پشت هم از آن دست قصه‌های کودکی است که پر از پند و ملموس و عبرت آموز است، در همه قرون گذشته، قصه وسیله‌ای برای رفع نیازهای روانی و آموزش به کودکان و نوجوانان و حتی بزرگسالان بوده است. « در قصه و سرگذشت‌های آن‌ها پند و عبرتی است برای خردمندان» (سوره یوسف، آیه ۱۱۱)؛ خداوند در قرآن برای جلب نظر و توجه مخاطبان، انتقال مفاهیم والای معنوی، تعلیم دستورات اخلاقی و تسریع در فهم و آسان‌سازی مطالب از قالب قصه و در قصص از سبک‌های مختلف ادبی و داستان‌گویی استفاده کرده است.

بی‌شک یکی از دلایل جذابیت پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها برای فرزندان و نوه‌هایشان چیزی جز قصه‌گویی نیست. به عقیده روان‌شناسان رشد، قصه تنها یک محرک روانی و شنیداری نیست بلکه کارکردهای فراوانی برای مخاطبان خود دارد. از جمله اینکه آن‌ها از طریق قصه با محیط پیرامون خود آشنا می‌شوند. و می آموزند، بله آموختن یکی از مهمترین وجوه قصه است که از دیرباز به آن توجه شده. ما نیز از طریق قصه می‌توانیم زبان را بیاموزیم، تقویت کنیم و تکرار نمائیم.

برای شنیدن یکی از قصه‌های کودکیتان به زبان انگلیسی با پارسیان ادیب همراه باشید:

متن فارسی

قصه خرگوش و لاک پشت

خرگوشی چابک در جنگل زندگی می‌کرد. او همیشه درباره سرعت دویدنش برای حیوانات دیگر لاف می‌زد.

حیوانات از گوش دادن به حرف‌های خرگوش خسته شده بودند. به همین خاطر روزی از روزها لاک‌پشت آرام‌آرام پیش او رفت و او را به مسابقه دعوت کرد. خرگوش با خنده‌ای فریاد زد.

خرگوش گفت: «با تو مسابقه بدم؟ من تو رو به‌راحتی می‌برم!» اما نظر لاک‌پشت عوض نشد. «باشه لاک‌پشته. پس تو می خوای مسابقه بدی؟ باشه قبوله. این واسه من مثه آب خوردنه.» حیوانات برای تماشای مسابقه بزرگ جمع شدند.

سوتی زدند و آن‌ها مسابقه را شروع کردند. خرگوش مسیر را با حداکثر سرعت می‌دوید درحالی‌که لاک‌پشت به‌کندی از خط شروع مسابقه دور می‌شد.

خرگوش مدتی دوید و به عقب نگاه کرد. او دیگر نمی‌توانست لاک‌پشت را پشت سرش در مسیر ببیند. خرگوش که از برنده شدن خود مطمئن بود تصمیم گرفت در سایه‌ی یک درخت کمی استراحت کند.

لاک‌پشت با سرعت همیشگی‌اش آهسته‌آهسته از راه رسید. او خرگوش را دید که کنار تنه‌ی درختی به خواب رفته است. لاک‌پشت درست از کنارش رد شد.

خرگوش از خواب بیدار شد و پاهایش را کش‌وقوسی داد. مسیر را نگاه کرد و اثری از لاک‌پشت ندید. با خودش فکر کرد «من باید برم و این مسابقه رو هم برنده بشم.»

وقتی خرگوش آخرین پیچ را رد کرد، ازآنچه می‌دید تعجب کرد. لاک‌پشت داشت از خط پایان رد می‌شد! لاک‌پشت مسابقه را برد!

خرگوش سردرگم از خط پایان رد شد. خرگوش گفت: «وای لاک‌ پشته، من واقعاً فکر نمی‌کردم تو بتونی منو ببری.» لاک‌ پشت لبخندی زد و گفت: «می دونم. واسه همین بود که من برنده شدم.»

فایل ویدئویی قصه خرگوش و لاک پشت را با زبان اصلی مشاهده کنید:

متن انگلیسی

The Tortoise and the Hare

A speedy hare lived in the woods. She was always bragging to the other animals about how fast she could run.

The animals grew tired of listening to the hare. So one day, the tortoise walked slowly up to her and challenged her to a race. The hare howled with laughter.

“Race you? I can run circles around you!” the hare said. But the tortoise didn’t budge. “OK, Tortoise. You want a race? You’ve got it! This will be a piece of cake.” The animals gathered to watch the big race.

A whistle blew, and they were off. The hare sprinted down the road while the tortoise crawled away from the starting line.

The hare ran for a while and looked back. She could barely see the tortoise on the path behind her. Certain she’d win the race, the hare decided to rest under a shady tree.

The tortoise came plodding down the road at his usual slow pace. He saw the hare, who had fallen asleep against a tree trunk. The tortoise crawled right on by.

The hare woke up and stretched her legs. She looked down the path and saw no sign of the tortoise. “I might as well go win this race,” she thought.

As the hare rounded the last curve, she was shocked by what she saw. The tortoise was crossing the finish line! The tortoise had won the race!

The confused hare crossed the finish line. “Wow, Tortoise,” the hare said, “I really thought there was no way you could beat me.” The tortoise smiled. “I know. That’s why I won.”

مرتبط مطالعه کنید:  تقویت زبان انگلیسی با فیلم ، سریال و کارتون 

فایل صوتی قصه خرگوش و لاک پشت

vocabulary

کلمات جدید قصه خرگوش و لاک پشت

liveزندگی کردن
woodsجنگل
to bragلاف زدن
runدویدن
to tiredخسته شدن
tortoiseلاک پشت
to walk upپیش کسی یا چیزی رفتن
to challengeبه مبارزه دعوت کردن، به چالش کشیدن
Raceمسابقاتی نظیر مسابقات دو و میدانی و اتومبیل رانی
to howlفریاد زدن
laughterخنده
to run circles around somebodyکسی را به راحتی در مبارزه ای شکست دادن.    
to budgeتغییر عقیده دادن
to be a piece of cakeمثل آب خوردن بودن
to gatherجمع شدن
Whistleسوت
to blowنواختن در سوت و نظایر آن
to sprint downبا حد اکثر سرعت مسیری را طی کردن
to crawl awayبه کندی مسیری را طی کردن
to look backبه عقب نگریستن
Barelyبه سختی
on the pathدر مسیر
Certainمطمئن
to winبرنده شدن
to decideتصمیم گرفتن
Shadyسایه
to come plodding downاز راه رسیدن
Paceقدم، سرعت
to fall asleepبه خواب فرو رفتن
Againstکنار
Trunkتنه درخت
*to crawl right on byاز کنار کسی یا چیزی رد شدن
to wake upاز خواب برخاستن
to stretchکشیدن، به بدن خود قوس دادن
Signاثر، علامت
to roundرد کردن، مسیری را طی کردن
Curveپیچ
to crossعبور کردن، گذشتن
confusedسردرگم، گیج، پریشان
to beatشکست دادن
to smileلبخند زدن
that’s whyبه همین دلیل

*توجه: to crawl: به معنای چهار دست و پا راه رفتن می باشد. مثلاً وقتی بچه تازه می خواهد راه بیفتد چهار دست و پا راه می رود. چون حیوانات اکثراً چهار دست و پا راه می روند نویسنده از to crawl awy بهره جسته است.